چون قطار محنت و رنج و بلا
محمدعابد تبریزیپسندیدن0
بازدید1K
چون قطار محنت و رنج و بلا
کرد از شامات، ره در کربلا
سیّد سجّاد، زینالعابدین
قبلهی حاجات، ارباب یقین
نقطهی پرگار دنیای وجود
فخر موجودیّتِ غیب و شهود
حقّ یکتا را ثبوتِ هستِ ذات
حکمران نُه رواق و شش جهات
لمعهای ز انوار وجه کبریا
بضعهای از نفس «ختمالانبیا»
گفت با دخت شهنشاه حجاز
زینب آن باغ وفا را سرو ناز
کای حجابت، عصمت و شرم و عفاف!
ماه از شوقت به گردون در طواف!
آفتاب اندر پناه معجرت
سایهافکن چتر عصمت بر سرت
این همان صحرای اندوه و بلاست
مدفن سلطان اقلیم ولاست
این همان دریاست کز موج بلا
اندر آن بشْکست کشتیّ هُدی
اندر اینجا چشمهی آب حیات
منع شد از تیرهگون«آب فرات»
مایهی بود و نبود ماسوا
شد در اینجا کشتهی تیغ جفا
شد به دست فرقهی خوار و زبون
پرچم اسلام اینجا سرنگون
آتشی اینجا عدو افروختند
وز شرارش، جان زهرا سوختند