چون شهسوار عشق روان شد به خیمهگاه
یوسف رحمانیان (عماد)پسندیدن0
بازدید1.1K
چون شهسوار عشق روان شد به خیمهگاه دل پر ز داغ و سینه پر از سوز و درد و آه فرمود بانوان حرم را برای من آرید کهنه پیرهنی پاره و تباه گشتند بانوان همه در گریه و عَویل گرد آمدند جمله چو هاله به دور ماه امّ الْمصائب آمد و یک پیرهن به دست گفتش که کهنه جامه نزیبَد برای شاه فرمود: خواهرم همه یاران و همرهان رفتند و من هم از پی ایشان چو گرد راه ناچار کشته میشوم امروز تشنه لب گشته جهان به دیدۀ حق بین من سیاه چون جامه میبرند به یغما ز پیکرم شاید تنم برهنه نماند به رزمگاه بگرفت کهنه جامه و پوشیده در بدن بردند عاقبت ز شه آن کهنه پیرهن