چو شاخى را همى بُرّى به دو نیم
دانش گیلانیپسندیدن0
بازدید1K
چو شاخى را همى بُرّى به دو نیم
دل شاخ دگر مىلرزد از بیم
عجب نبْوَد گر از مرگ برادر
برادر را شود سینه پُرآذر
که صِنْوانند و از یک ریشه، رُسته
ز یک آب مبارک، روى شسته
خصوصاً چون ابوالفضلى برادر
که چون او خود نزاده هیچ مادر
کدامین تشنه کز تشنه کند یاد
دهد جز او، هواى آب بر باد؟
لب خشک برادر، یاد آرد
فراتآسا ز دل فریاد آرد
برآید خشکلب از آب، بیرون
لبان تشنه گردد غرقۀ خون
چو آوازش به گوش شاه آمد
چو مهرى بر سر آن ماه آمد
قیامتقامتى در خاک و خون دید
چو رعد و ابر بس نالید و گریید
چو دیدش مصحفى اوراق گشته
ز عضوى، عضو دیگر، طاق گشته
شده امّ الکتاب آغشتۀ خون
که نتْوان فرق کردن صادش از نون
به یک سو اوفتاده آیۀ نور
شده «یاسین» ز «والصّافات» بس دور
شده خونینهلالى، نون ابرو
چو شاخ ارغوان حامیم گیسو
فتاده سرنگون، واللّیل مویش
نهان در ابر خون، والشّمس رویش
چو آیات و سُوَر را دید پاره
ندید از بهر بردن هیچ چاره
به جاى خود نهاد آن پاکجان را
ز پا افتاده شاخ ارغوان را