چه خاکی بر سرِ ما شد
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید97
چه خاکی بر سرِ ما شد دوباره نیمههایِ شب تنی غسل و کفن میشد به پیشِ دیدهیِ زینب دوباره شهر خوابیده دوباره میرود تابوت حسین و مجتبی گریان پریشان عالمِ لاهوت مدینه میشود تکرار شبانه میرود بابا شبانه بر رویِ شانه شبیهِ مادرم زهرا فراقِ یار سر آمد علی مهمانِ زهرا شد عزادارِ امیرِ عشق زمین و عرشِ اعلی شد دلِ زینب پر از اندوه حسن زار و پریشان است ابوفاضل شده بیتاب حسین از غصّه گریان است اذانِ مسجدِ کوفه ندارد شورِ سابق را فراقِ مرتضی کرده عذابآور دقایق را امیرالمؤمنین امشب شده مهمانِ بانویش گرفته مادرِ سادات سرِ او را به زانویش گمانم فاطمه بسته دوباره زخمِ مولا را برایِ همسرش گفته جوابِ هر معمّا را ( حضرت علی ) بگو زهرا برایِ من چرا رویت شده نیلی؟! ( حضرت زهرا ) میانِ کوچهیِ تنگی علی جان خوردهام سیلی ( حضرت علی ) چرا این سینه سوراخ است؟! چرا از من گرفتی رو ؟! چرا با من نگفتی از کبودیِ رخ و بازو ؟! ( حضرت زهرا ) نشسته میخ بر سینه برایِ حفظِ دینِ من سپر بودم برایِ تو امیرالمؤمنینِ من ( حضرت علی ) دلیلِ بغضِ سنگین و .... عجیبِ مجتبایم چیست ؟! شکسته از چه آویزهت ؟! چه شد که چادرت خاکیست؟! ( حضرت زهرا ) میانِ کوچهها بوده عصایم شانهیِ ایثار به ضربِ کین زمین خوردم همانجا چشمِ من شد تار ( حضرت علی ) خودم دیدم گلِ سرخی که بر رویِ کفن داری خودم دیدم که خونلخته تو بر رویِ بدن داری ( حضرت زهرا ) نگو از سرخیِ لاله تو که دیدی کفن دارم غمِ آن سر که با خنجر جدا شد از بدن دارم ( حضرت علی ) نگو از کربلا زهرا خودم دادم به کوفی نان کجا با سنگ میآید ؟! کسی به دیدنِ مهمان ( حضرت زهرا ) ببین در کنجِ ویرانه به رویِ دامنی سر را ببین وجهِ تشابه را بخوان آیاتِ کوثر را ( حضرت علی ) برایِ کوثرم کوثر تلاوت میکنم امّا به همراهم دعایی کن بیاید یوسفِ زهرا