چنان مخفیست در تاریکیِ زلفِ پریشانش
عرفان صبوریپسندیدن0
بازدید100+
چنان مخفیست در تاریکیِ زلفِ پریشانش که آدم تا به خاتم جملگی گشتند حیرانش نه تنها انبیا نان و نمک خوردند از دستش تمام رزقِ عالَم بوده از ناناش، نمکدانش علی عِلم است، "ادریسِ"نبی بودهست شاگردش هزاران آیتاللَه پروریده در دبستانش در آن بحبوحهای که "نوح" ، روی آبْ مُضطر بود رهایی داده کشتی را علی از موج و طوفانش در آن هنگامه که طوفانِ شن بر عاد میکوبد عِذارِ "هود" را حیدر گرفته در گریبانش هم او بر قومِ "صالح" ناقهای از کوه آورد و هم او با صیحهاش این قوم را کردهست ویرانش خودش فرمانِ قربانی به "ابراهیم" داد و خود نجاتش داد "اسماعیل" را از حکم و فرمانش ز غیرت او غضب بر دودمانِ "لوط" کرد آنروز فرو پاشیدْ آن اقلیمْ از هرسنگِ بارانش نه با پیراهنِ فرزندِ خود "یعقوب" بینا شد که شامل گشته الطافِ علی بر چشمِ گریانش مدد میگیرد از نامِ علی در خلوتش "یوسف" چه در چاهش بیاندازند یا در کُنجِ زندانش قرابت با علی از طاقتِ "ایّوب" بیرونست اگرچه صبرِ بیپایان نهادینهست در جانش ترازوی "شُعَیب" اندازهی توزینِ مولا نیست مشوّش میشود از ثقلِ حیدر حدّ و میزانش عصا انداخت "موسیٰ" بر زمین از بهرِ اعجازی که آن إعجاز بوده جلوهای از خشمِ سلمانش علی بر شخصِ پیغمبر چو "هارون"است بر موسیٰ و این یعنی که پیغمبر ندارد ترس در جانش طنینِ «یاعلی» دادهست صوتِخوش به "داوودش" سخاء و جودِ او بخشیده مُلکی بر "سلیمانش" چهکس در بطنِماهی حفظ فرمودهست "یونس"را ؟ که بوده جز علیِ عالیِ اعلیٰ نگهبانش؟ چه کس بر آن پدر که پیر بوده، داده "یحییٰ" را ؟ به هم میریزد این عالَم به ایمائی ز چشمانش «نَفَختُ فیه مِن روحی» به "عیسیٰ" گوید و بخشد حیاتِ تازه بر میّت به گفتارِ دَمافشانش تجلّی کرده بس پیدا و أکمل از هزاران سو که آوردهست کُفرْ ایمان به آیاتش، به ایمانش به کشور آیهای همچون علیموسیالرضا داریم خوشا ایران که فرزندِ علی گشتهست سلطانش