چفیه را برداشت، راهی شد بهسوی دفترش
طیبه عباسیپسندیدن0
بازدید800+
چفیه را برداشت، راهی شد بهسوی دفترش با طمأنینه قدم زد روی خاک کشورش سینهاش سرشار از باران رحمت بود او چشمهی فیض الهی بود چشمان ترش او که ایران بر شکوه شانههایش تکیه داشت آیهای بود از سرانگشت خدا انگشترش آن شقایقجامه که در هایوهوی فتنهها لرزه بر اندام کوه انداخت لحن محشرش هر زمان گردی بهپا میکرد باد بیوطن دشت حیران میشد از طوفان حیرتآورش در هوایش قد کشیدند ارغوانهای وطن سینهسرخان جهان بودند پای منبرش اهل بیعت نیست هرگز چون منی با چون یزید این سخن را گفت او با بندبند پیکرش میتوانست او که بگریزد ولی با خون خویش ماند مانند حسینبنعلی(ع) تا آخرش ایستاد و ایستاد و ایستاد و ایستاد... مثل سروی که بگیرد آسمان را در برش قصد رفتن داشت نه... قصد زیارت کرده بود کربلایی بود دستش، سینهاش، پا تا سرش آب و جارو کرد با خونش در آخر خانه را شیر بانوی مجاهد، همسرش... همسنگرش چفیه روی شانه... بر دوشش عبای اقتدار... شد همانی که نمیکردیم هرگز باورش...