چشمی که از داغ عزایش هر سحر تر نیست
علی اصغر یزدیپسندیدن0
بازدید29
چشمی که از داغ عزایش هر سحر تر نیست لایق برای دیدنش فردای محشر نیست زندان، عقول ناقص مستان قدرت بود زندان مکانی هست که موسی بن جعفر نیست حتی زن بدکاره هم ایمان به او آورد تا صورتش را دید، فهمید او ستمگر نیست زنجیر ها با شوق جسمش را بغل کردند آنقدر که جایی برای بوسه دیگر نیست از روزههایش، «روضه»ی شلاق بدتر بود از دردهایش، ضعف جسمانیش بهتر نیست خورشید را بر تختهای کوتاه میبردند تابوت اودست کم از شمشیر و خنجر نیست در روز عاشورا برای اشک ثارالله قطعا دلیلی بهتر از لبخند اصغر نیست در آن هیاهو یک مسیحی گفت: ای مردم! این جسم خونین جسم فرزند پیمبر نیست؟! اسلام را در روز روشن زیر پا بردند شاید گُمان کردند در گودال مادر نیست زینب نگاهی کرد سوی علقمه وقتی میخواست در محمل رَوَد؛ اما برادر نیست منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک