چشم يعقوب مسيل نيل است
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید0
چشم يعقوب مسيل نيل است کودکی در بغل راحيل است می توان خواند ز پيشانی طفل چون مسيحا نفس انجيل است آيه ها می چکد از لعل لبش گريه اش لحن خوش ترتيل است بال فطرس شده گهواره ی او سايه بانش پر جبرائيل است علوی زاده ای از نسل خليل اين پسر کنيه اش اسماعيل است خنده اش روح غزل های بهار خنده اش شعر پر از تمثيل است عرشيان سرخوش آهنگ و طرب تار و دف در کف اسرافيل است ريسه آويخته از عرش به فرش اين هنرمندیِ ميکائيل است مات و مبهوت ملائک ديدند خنده ای بر لب عزرائيل است رونقی داده به بازار شعف حجره ی غصه و غم تعطيل است صدقه مي دهد امشب آقا دست هر حور و ملک زنبيل است چه صف طول و درازی دارند! آخرين کس ته صف هابيل است هاتفی گفت به ارباب بهشت پسرت مايه ی فخر ايل است وقت کوچ است، برو قافله دار نفرات سفرت تکميل است