چشمهای ترم از کودکیام تر شده است
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید1K
چشمهای ترم از کودکیام تر شده است
زندگینامۀ من داغ مکرر شده است
بدن لاغر و این قامت خم شاهد که
روزها با چه غم دل شکنی سرشده است
گاه میسوزم و گهگاه به خود میپیچم
سوختن ارث من از روضۀ مادر شده است
رد زنجیر و طناب است به دستم یعنی
خاطرم از سر بازار مکدر شده است
دم آخر همۀ اهل و عیالم هستند
شهر از ماتم این فاجعه محشر شده است
زهر امروز مرا از نفس انداخت ولی
قاتلم زهر نه، یک علت دیگر شده است
بین بستر چقدر زار زدم وای حسین
روضهها در نظرم خوب مصور شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
زینت دوش نبی، طعمۀ لشگر شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
ته گودال، گل فاطمه پرپر شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
قسمت گردن او کندی خنجر شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
نوک هر نیزهای آمادۀ یک سر شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
غارت چادر و پوشیۀ خواهر شده است
باز انگار که با چشم خودم میبینم
درخیام نبوی قحطی معجر شده است
سوختم پای غم آن شه افتاده نفس
همدم هر سحرم خونه جگر بوده و بس