چشم ما از دوریات غیر از پشیمانی ندید
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید6
چشم ما از دوریات غیر از پشیمانی ندید تو کنارم بودی و چشمم به آسانی ندید هرکه بر من خیره شد بر حال و روزم گریه کرد غیر زخمِ عشق را در خط پیشانی ندید بارها خوردم به دیواری که از خود ساختم "شیشهی شفاف را گنجشک زندانی ندید" کاش میشد که نچسبانم خودم را بر شما هیچکس، حتیٰ خودم از من مسلمانی ندید سنگ بودم چشمهای راهی به قلبم باز کرد غیر عشقت روزنی این قلب سیمانی ندید مشکل ما دوریت نه، مشکل ما غفلت است هرکه غافل نیست، از عمرش پشیمانی ندید هرکه آمد هرزگیها را هرس کرد از دلش باغ او از لطفِ تو غیر از فراوانی ندید "یک قدم بگذار بر خود یک قدم تا کوی دوست" همتی در ما چرا این راه نورانی ندید ابرها ماییم، ای خورشید پشت ابرها آنکه پر زد از خودش شبهای ظلمانی ندید من خودم را دیدهام هربار ، فهمیدم چرا تو کنارم بودی و چشمم به آسانی ندید