پیراهنی که سخت سیاه است و گریهدار
سودابه مهیّجیپسندیدن0
بازدید5.4K
پیراهنی که سخت سیاه است و گریهدار
روزِ مرا کشانده به شبهای آزگار
پیراهنی که داغ تو را ارث برده است
از صفحههای تیره و تاریک روزگار
حالا چه مانده بر تن عریانی زمین؟
جز جامۀ عزای تو بر شانههای زار
حالا چقدر بعد تو پیکار کردهایم
مانند انتقام، طلبکار و بیقرار؟
تو رفتهای و هیچ صدایی زعشق نیست
از خویش رفتهاند نفسهای در غبار
تو رفتهای و پشت درختان ترسناک
پنهان شدند مردم شمشیر و انتحار
تاریخ بازگشته به آغاز روز جهل
انسان پناه برده به دیوارههای غار
تنها صدای گریه میآید به گوش عشق
از چشمهای خمشده بر روی هر مزار
تنها لباس سرد و سیاهی به یاد توست
با آستینِ پرشده از دست شرمسار
از آن غروب سرخ که تو ریختی به خاک
مانند دانههای غریبانۀ انار،
خون قطرههای غربت بیوقفۀ تو را
دست کسی نچیده ز دامان روزگار
ای مرد! جرئت همۀ زندگی تویی
برخیز و انتقام خودت را هزار بار،
از قوم بی تقاص فراموشیان بگیر
از مردهای لشگر شمشیرِ در فرار ...
بعد از تو ظهر همت و غیرت غروب کرد
شب مانده است و شیهۀ اسبان بی سوار ...