پروانۀ عشقم من و شمع سحرم نیست
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1K
پروانۀ عشقم من و شمع سحرم نیست خواهم که زنم بال ولی بال و پرم نیست از شدت شرمندگی از زینب و عباس آن گونه شدم آب که دیگر اثرم نیست سوی تو سرافکنده بیایم که بدانی در پیش وجود تو نمای دگرم نیست اذنم بده تا جان به فدایت بنمایم والله کز این آرزوی بیشترم نیست حرّم من و در بین کمند تو اسیرم جز آتش عشقت به دل شعله ورم نیست از چشمۀ چشمم شده یک نهر روانه جز خون دل، آرامش اشک بصرم نیست