پر باز کردی و پر وُ بالِ دلم شکست
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید2.8K
پر باز کردی و پر وُ بالِ دلم شکست رفتی و اشکِ غصّه در این چشم حلقه بست رفتی و یارِ همدمِ تو آه و غم شده جایِ تو مَحرمِ دلِ من کودکم شده کارم رسیده بی تو به جایی که دخترم آرام میکند دلِ بیتاب و مضطرم یک عمر یاورِ من و حامیِ دین شدی همراهِ لحظهیِ غمِ تنهاترین شدی امّیدِ روزِ غربت و دلواپسیِ من ای سنگر و پناهِ دمِ بیکسیِ من این جایِ خالیِ تو بلایی به جان شده بی تو برایِ طعنهیِ کین دین نشان شده سجّادهیِ نمازِ تو باز است و فاطمه .... بر رویِ آن نشسته به نجوا و زمزمه هر یا ربی که بر لبِ او نقش میزند آتش به قلبِ زارِ من و عرش میزند کودک برایِ حالِ پدر میکند دعا آرام کن یتیمِ سرایِ مرا خدا در سرنوشتِ فاطمه جز درد و غصّه نیست گفتم برایت عاقبتش بینِ کوچه چیست ؟! چشمانتظارِ یاسِ من و تو مدینه است سهمِ گلم کبودی و سیلیِ کینه است روزی که نیستیم من و تو کنارِ او طفلش عصایِ او شود و رازدارِ او چشمانِ یادگاریِ تو تار میشود از ضربِ ظلم و میخ گرفتار میشود آری خوشیِ روزِ من و او تمام شد خنده به کامِ احمد و زهرا حرام شد لبخندِ واقعیِ من و یادگارِ ما باشد برایِ روزِ ظهورِ نگارِ ما