پدر جان! یک شبی در راه شام از ناقه افتادم
محرّم خراسانیپسندیدن0
بازدید1.6K
پدر جان! یک شبی در راه شام از ناقه افتادم
هر آن چه ناله کردم، هیچ کس نشنید فریادم
پدر جان! کاروان بگذشت و من تنها در آن صحرا
چو دیدم خویش را از ترس، سر بر خاک بنهادم
فرو میریخت مروارید اشک از دیدگان من
چو میدیدم که دور از عمّۀ غمگین ناشادم
که ناگه در دل شب جلوۀ حق آشکارا شد
بیامد مادرت بنمود از بند غم آزادم
به روی دامنش بنشاند و جای عمّه نازم کرد
نوازشهای او هرگز نخواهد رفت از یادم
گهی بویید مویم را، گهی بوسید رویم را
به دست و پای او من هم پدر جان! بوسهها دادم
در این هنگام، زجر دون رسید از راه چون جلّاد
نبودی تا ببینی او چگونه زجر میدادم
کنم در زندگانی یاریاش هر کس که چون «محرم»
بگوید: دخت شاه کربلا! بنمای امدادم