وقتی بساط عشق بازی چیده میشد
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1.1K
وقتی بساط عشق بازی چیده میشد سجادهی سبزی کنارش دیده میشد یک پیرِ عاشق با دعای مستجابش در امتحان عاشقی سنجیده میشد صبرش اگر چه شهرهی هفت آسمان بود گه گاهی از زخم زبان رنجیده میشد گویا دوباره کوثری در بین راه است کم کم سحر شام دل غمدیده میشد از نور زهراییِ این فرزند خورشید طومار غربت در جهان برچیده میشد دانید این اسطورهی دلدادگی کیست؟ در آسمانها این چنین نامیده میشد او کیست؟ آقازادهی شمس الشموس است آرامش جان و دل سلطان طوس است او مثل نوری جلوه کرد و بهترین شد همچون رسول الله پیغمبر ترین شد از آسمانها آمد و جاری تر از اشک مانند زهرا مادرش کوثرترین شد سر تا به پایش بود توحید مجسم بر بادهی رب الکرم ساغرترین شد او چندسالی گرچه مهمان بود ما را اما تجلّی کرد و نامآورترین شد بر تار گیسویش گره خورده دل ما این شاهزاده ، تک پسر، دلبرترین شد شد زنده یاد یوسف لیلا دوباره ابنالرضا بود و علیاکبرترین شد در چند جایی که عیان شد غیرت او با نام زهرا مادرش حیدرترین شد فرمود بابایش از او بهتر نباشد مولود ازاو بابرکتتر نباشد او آمد و ابنالرضایی کرد ما را از برکت نامش خدایی کرد مارا مشتی زخاکیم و قدم بر ما نهاد و تا عرش برد و کبریایی کرد ما را دست کریم این امام ذرّه پرور یک عمر مشغول گدایی کرد ما را صوت دلآرای مناجاتش سحرها سر مست جانان و هوایی کرد ما را بوسیدن خال رطب دارش در این ماه مهمان بزم باصفایی کرد مارا یک قطرهی اشک از کنار سفرهی او هر نیمه شب مردی بکایی کرد ما را از گوشهی صحن و سرای کاظمینش مست حسین و کربلایی کرد ما را نیمه نگاه اوست تسکین الفؤادم کلب امیر کاظمین، عبدالجوادم لبخند او آرامش جان رضا شد یوسف شد و مهمان کنعان رضا شد سجادهی بابا شده گهوارهی او لالاییاش آهنگ قرآن رضا شد ابرو تکان میداد و بابا عشق میکرد با غمزهای جانانه جانان رضا شد آمد که باقی ماندهی توحید باشد با نام او شیعه مسلمان رضا شد قدّش عصای پیری ِ این پیرمرد است قد راست کرد اصل ارکان رضا شد هرکس که از باب الجواد آمد زیارت با دست پر مشمول احسان رضا شد اما خدا لعنت کند فامیل بد را که باعث قلب پریشان رضا شد امشب دلم جایی دگرهم پرگشوده ارباب ما آغوش بر اصغر گشوده امشب نمیدانم چرا در پیچ و تابم اشک دو چشمانم کند نقشبرآبم میجوشم و میجوشم و لبریزم از اشک چلّه نشینی پای خم کرده شرابم امشب دخیل گوشهی گهواره هستم دلگرمم و ایمن قیامت از عذابم عشّاق را گویم ازین پس تا قیامت با نام اصلیم کنید اینسان خطابم عالم همه دانند در کوی محبت من ریزه خوار سفرهی طفل ربابم با اذن سقا در حرم سرباز عشق ِ ششماه سردار خیام بوترابم ایکاش همچون حق شناس پاک طینت عبد علی اصغر کند زهرا حسابم حالا که غم آلود گشته نالههایم انگار باب القبلهی کرب و بلایم او را خدا میخواست مه پاره ببیند مسند نشین کنج گهواره ببیند بر روی دستان پدر با کام عطشان با روی خونین، حنجری پاره ببیند وقتیکه جسمش روی دستان پدر بود آقای عالم را چه بیچاره ببیند یک عمر با زخمی که مانده روی سینه دور حرم بانویی آواره ببیند امّا درآخر چون عموجانش اباالفضل او را صف ِمحشر همهکاره ببیند لبتشنگان اشک را این طفل ساقیست ششماه تا قربانی ششماهه باقیست