وسط هلهله دارد جگری می سوزد
پسندیدن0
بازدید12
وسط هلهله دارد جگری می سوزد در غریبی دل تو پشت دری می سوزد ای که در پشت در حُجره به خود می پیچی سینه ات از غم هِجر دگری می سوزد خانه ات پر شده از سوز دلت آقاجان پسرت نیست ببیند پدری می سوزد در و دیوار، فقط شاهد حالت بودند دلت از غصهی این بی خبری می سوزد بلبل فاطمه ای، بلبلِ در کنج قفس که ز دردِ غم بی بال و پری می سوزد پارههای جگرت روی زمین می ریزد وقت پر پر زدنت برگ و بَری می سوزد مادرت پشت در افتاد و در افتاد زمین همسری سوخته دل با پسری می سوزد حجره، گودال تو شد؛ نالهی تو زینب وار که ببیند چه غریب موی سری می سوزد