و میگرید غمش را نیمه جان آهسته ... آهسته
بهروز سپیدنامهپسندیدن0
بازدید1K
و میگرید غمش را نیمه جان آهسته ... آهسته
کنار تشت زر با خیزران آهسته ... آهسته
دو دست کوچکش بر میکشد دیباج را از تشت
نمایان میشود ماه نهان آهسته ... آهسته
چو خورشیدی که سر بر میزند با شور و شیدایی
ز پشت پردههای آسمان آهسته ... آهسته
نگاهش میخورد پیوند با لبخند محزونی
که میریزد عقیق و ارغوان آهسته ... آهسته
میان تشت خون میلغزد انگشتان لرزانش
به روی گونههای مهربان آهسته ... آهسته
و میبوید چو گلهای بهاری زلف خونینش
و میریزند با هم هردوان آهسته ... آهسته
نگاهش میرود سوی غروب و گرد اندوهی
که میبارد به روی کاروان آهسته ... آهسته
نفس از سینهاش پر میکشد – پرواز بی برگشت -
به سمت وسعت رنگین کمان آهسته ... آهسته
شکوفا میشود در مقدمش دروازههای عرش
به آهنگ مفاتیح الجنان آهسته ... آهسته
و زینب میگدازد همچنان آهسته ... آهسته
و زینب میگدازد همچنان آهسته ... آهسته