هنگامهی هجوم غم از هر کرانه بود
علیرضا قاسمیپسندیدن0
بازدید5
هنگامهی هجوم غم از هر کرانه بود مردی غریب بود که در ترک خانه بود در بین آشیانه چو صیّاد پا نهاد مرغ سحر نشسته و گرم ترانه بود با قامت کمانیاش از راه می گذشت محنتکشی که تیر بلا را نشانه بود اشک وداع پشت سرش ریخت جای آب این بار حرف مرگ فقط در میانه بود میخواست اهل خانه ندانند قصّه چیست شاید ز خصم، خواهشِ مهلت، بهانه بود بر روی مرکب ابن ربیع و ز پشت سر شیخ الائمّه پای پیاده روانه بود میرفت و اشکهاش روی خاک میچکید یاد غمی که بینِ مصائب یگانه بود آخر اگرچه خانه ی او شد محاصره یارش کسی نگفته که در آستانه بود یا آن که دشمنش طرف اهل خانه رفت یا حرفی از غلاف وَ یا تازیانه بود...