همین که دو تایی به میدان رسیدند
علی اکبر لطیفیانپسندیدن0
بازدید2K
همین که دو تایی به میدان رسیدند روی دست خورشید، شش ماهه دیدند به والله کارش علی اکبری بود اگر چه علی اصغرش آفریدند سرش را روی شانه بالا گرفتهست کسی را به این سر بلندی ندیدند از این سمت، علی که جلوتر میآمد از آن سمت، لشگر، عقب می کشیدند همین که گلوی خودش را نشان داد تمامی دلها برایش طپیدند پدر گردنش کج، پسر گردنش کج چقدر این دو از هم خجالت کشیدند لب کوچکش خشک و حلقوم او خشک چه راحت گلوی علی را بریدند عبا گرچه نگذاشت زنها ببینند صدای کف و سوت را که شنیدند علی اکبرلطفیان