همونهایی که خون کردن دل ناشاد مولا رو
محمد قاسمیپسندیدن0
بازدید1.6K
همونهایی که خون کردن دل ناشاد مولا رو
لب تشنه جدا کردن سره داماد مولا رو
بازم این کوفیا حقّ و به حق، نشناختن و رفتن
تن مهمون رو از رو بام، زمین انداختن و رفتن
چجور روشون شد این مردم، در آرن اشک زهرا رو
ببندن پشت یک مرکب، تن بی جون آقا رو؟
دل زار یتیماشو، یه مشت رجّاله سوزوندن
بمیرم که با چه وضعی، اونو تو شهر گردوندن
خجالت میکشه کوفه هنوز از کار قصّاباش
که شد مهمونشون مثله، توی بازار قصّاباش
دل ما تو غم مسلم به جز با غم نمیسازه
از اون وقتی که آویختن سرش رو روی دروازه
جوون مردی که تنهایی زمین زد لشگر شب رو
تموم ترسش از این بود ببندن دست زینب رو