هزار روضهی سربسته دارد این طوفان
جابر عابدیپسندیدن0
بازدید25
هزار روضهی سربسته دارد این طوفان هزار قصهی ناگفته دارد این عنوان چه غصهها به دل فاطمه رسید آن دم که ریختند برای گرفتن پیمان چقدر هیزم کینه به پشت در افتاد بهانههای نمایان و عقده ها پنهان رسید شعله به روی بهشت پیغمبر گرفت چادر او با نگاه سرگردان فشرد بازوی او را میان ضرب لگد شکست بال امان، از کبوتری بیجان هزار اشک، در آن لحظه شد روان از چشم هزار آه، نهان ماند در دل سوزان به حال محسن او میخ در چه آورده چه آمده به سر مادری که بوده جوان شکست حرمت گل در حضور نامحرم خمید قامت یاس علی، به دست خزان میان نالهی او، آسمان ترک برداشت زمین نشست به زانو، زمانه شد گریان علی میان هیاهو، چه گفت؟ یا زهرا صدای زمزمه پیچید در زمین و زمان ملک گریست، پیمبر به عرش آه کشید به خون نشست دل مصطفی، دل قرآن قسم به چادر خاکی و چشم گریانش ندارد این غم بی مادری ما، پایان