هرگز ندیدهاند به عالم زن اینچنین
محمدسعید میرزاییپسندیدن0
بازدید1.1K
هرگز ندیدهاند به عالم زن اینچنین
خون خوردن آنچنان و سخن گفتن اینچنین
در قصر ظالمان به تظلّم که دیده است
شیرآفرین زنی که کند شیون اینچنین
هرگونهاش پناه یتیمی دگر شدهست
آری بوَد کرامت آن دامن اینچنین
زندان به بوی نافلۀ خود بهشت کرد
زینب چراغ ناله کند روشن اینچنین
پیش حسین اشک و به قصر یزید لعن
با دوست آنچنان و بَرِ دشمن اینچنین
در دشت بیند آن تن دور از سر آنچنان
بر نیزه خواند آن سر دور از تن اینچنین
آه، ای سر حسین! چو مه در پی توام
خورشید من! به شام مرو بی من اینچنین
از خون، حجاب صورت خود کرده یا حسین
جز خواهرت که بوده به عفت زن این چنین؟