هر که راهش به سمتتان افتاد
محمد قانعپسندیدن0
بازدید400+
هر که راهش به سمتتان افتاد صحبتش بر سر زبان افتاد چون زهیری که عاشقت گشت و ... ز سرش شوق این جهان افتاد پا به پای تو عاشقی کرد و تا برایت نفس زنان افتاد اخرش هر که شد اسیر غمت از دلش حسرت جنان افتاد نوبت اشک و گریه و آه است صحبت خواهرت میان افتاد خواهرت لحظه وداع با تو ناگهان یاد آن زمان افتاد... ...خاطرت هست روز بلوا را مادرت پشت در چنان افتاد... ...که صدا زد خذینی یا فضه میوه از شاخه ناگهان افتاد... خواب دیدم ستاره بختم نیمه شب از اسمان افتاد آه از آن لحظه ایی که ازدستِ خواهر بی کَسَت عنان افتاد و تو رفتی به سوی گودال و رنگ رو از رخ زنان افتاد تا که از مرکبت زمین خوردی وقفه در کار این جهان افتاد وای بر من که روضه سنگین شد سرو کار تو با سنان افتاد اکبرت بین خون شناور شد بر دلت داغ آن جوان افتاد سر اصغر ز شدت تیری... که رها شد از آن کمان افتاد زیور آلات محرمان حرم عاقبت دست این و آن افتاد نوبت بردن لباست شد به لبت ذکر الامان افتاد هر که از غارت تو سهمی برد و عقیقت به ساربان افتاد دخترت را ندیده ایی از نی؟ به تنش رد تازیان افتاد سر پاکت میان جمعیت از روی نیزه ناگهان افتاد به فدای لبان خشکی که روی آن نقش خیزران افتاد خواهرت هر چه دید زیبا بود او خودش ما رایت الا بود