هر لحظهای که آمد و از من خبر گرفت
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید1.1K
هر لحظهای که آمد و از من خبر گرفت حالات سجدههای مرا در نظر گرفت میدید عاشقانه مناجات میکنم اغلب سراغی از من عاشق، سحر گرفت نفرین به ضربهای که نماز مرا شکست رویم ز ضرب دست یهودی اثرگرفت پاره شده عبا به تنم بسکه با شتاب این تازیانه حلقه به دور کمرگرفت جا خورده دندهام به گمانم که پهلویم چون پهلوی مدینه به تیزی درگرفت فهمیده بود غیرت ما روی مادر است با حرف بد قرار مرا بیشتر گرفت دانستم از چه کودک جامانده حسین وقت فرار دست خودش روی سرگرفت در شام دختری که خودش ضربه خورده بود دامن برای روی کبود پدرگرفت هرچه شد عاقبت سرم از تن جدا نشد تشییع پیکرم به زیر دست پا نشد تیزی نیزهای نرسیده به حنجرم سیلی نخورده دختر من در برابرم