نیمهشب بود که درهای اجابت وا شد
محمد حسین رحیمیانپسندیدن0
بازدید2.2K
نیمهشب بود که درهای اجابت وا شد
یوسف گمشدۀ دخترکی پیدا شد
آنکه همراه سخنهاش همه لکنت بود
چون که چشمش به پدر خورد زبانش وا شد
چون که عطر پدرش را به خرابه حس کرد
یا علی گفت و به صد رنج ز جایش پا شد
هاتفی داد ندا چشم تو روشن خانم
آنکه میگفت نداری تو پدر، رسوا شد
رفت و تا روز جزا بهر تسلای یتیم
شام، بد نامترین نقطۀ این دنیا شد
سورۀ کوثر این قافله را دق دادند
باز هم زینب غمدیدۀ ما تنها شد