نور حق می دمد از مشرق سجادهی تو
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید300+
نور حق می دمد از مشرق سجادهی تو چه شکوهی ست در این زندگی سادهی تو می رود از نظرش جنت و ملک و ملکوت آن که از روز نخستین شده دلدادهی تو زمزم و کوثر و تسنیم به وجد آمده اند از زلالی مِی و روشنی بادهی تو هر کسی معجزهی چشم تو را باور کرد می شود بنده ولی بنده ی آزادهی تو با کرامات نگاهت دل هر عاشق را می برد سمت خدا روشنی جادهی تو آمدی تا به جهان نور یقین برگردد نور ایمان و سعادت به زمین برگردد مکه با مقدم تو عطر بهاران دارد دیدهی روشن تو رحمت باران دارد کعبه بر شانه ی لطف تو توکل کرده با نفس های مسیحایی تو جان دارد مثل جدّت تو نهادی حجر الاسود را ور نه بی مرحمتت قامت لرزان دارد هر کسی در دل او نور ولایت جاری ست به کرامات تو و چشم تو ایمان دارد از نگاهت همه اعجاز و یقین می بارد چشم هایت چقدر تازه مسلمان دارد آیه آیه کلمات تو همه روشنی اند خط به خط مصحف تو جلوه ی قرآن دارد لحظاتت همه از نور خدا لبریزند مگر این شوق الهی تو پایان دارد شب گذشت و سر تو بر روی تربت مانده در عروجی تو ولی شوق عبادت مانده با تو هر لحظه ی من بوی خدا می گیرد عطر اخلاص و مناجات و دعا می گیرد بچشان بر دل ما طعم عبودیّت را سجده هامان به نگاه تو بها می گیرد تو ولی نعمت ما و همه عبدت هستیم رحمت واسعه ات دست مرا می گیرد تا بقیعت دل شیدای مرا راهی کن عشق از گوشه ی چشمان تو پا می گیرد آنقدر بنده نوازی که دل چون من هم عاقبت تذکرهی کرب و بلا می گیرد بانی روضهی اربابی و باران باران چشمم از محضر تو اذن بکا می گیرد از تو بر گردن اسلام چه دِیْنی مانده با فداکاری تو شور حسینی مانده رهبر جان به کف اهل ولایی آقا مظهر بی بدل صبر و رضایی آقا به تو و عزت و ایثار و شکوهت سوگند علم افراشتهی خون خدایی آقا بیرق نهضت ارباب به روی دوشت وارث سرخی خون شهدایی آقا خطبهی حیدری ات کاخ ستم را لرزاند دشمن تو نبرد راه به جایی آقا کربلا را که تو به کوفه و شام آوردی همه دیدند که مصباح هدایی آقا مصحف چشم تو از عشق حکایت دارد راوی غیرت و ایمان و وفایی آقا دیده ی غرق به خون تو گواهی داده تو عزادار چهل سال منایی آقا اشک هم از غم چشمان تو خون میگرید زائر جان به لب کرب و بلایی آقا چشم های تو از آن ظهر قیامت می خواند دم به دم در همه جا داشت مصیبت می خواند غربت و بی کسی قافله یادت مانده شام اندوه و شب هلهله یادت مانده خار غم چشم تو را باز نشانده در خون پای زخمی و پر از آبله یادت مانده در خرابه تو هم از پای نشستی آخر قامت خم شده ی نافله یادت مانده زخم بی مرهم چل روز اسارت آقا سال ها سلسله در سلسله یادت مانده سالیانی ست که این داغ شهیدت کرده تلخی طعنه ی صد حرمله یادت مانده قاتلت درد و غم و بی کسی عاشوراست سالیانی ست دل زخمی ات ارباً ارباست