نمیشناخت سر از پا برای دیدنشان
مهدی رحیمی (زمستان)پسندیدن0
بازدید1K
نمیشناخت سر از پا برای دیدنشان
چه قدر ذکر و دعا خواند تا رسیدنشان
دو تا زره به تن کوچک دو آهو کرد
و چشم برد به دل بردن و چمیدنشان
به شاد کردن قلب حسین میارزید
بهای این همۀ تا ابد ندیدنشان
به دست خویش درختی ز میوههاش گذشت
و باد سر زده آمد برای چیدنشان
و حسّ مادریاش بود اینکه دقت کرد
به طرز پا شدن و رفتن و دویدنشان
به روی خویش نیاورد اشک را، اما
خمید مادر غمدیده با خمیدنشان
به زیر سم ستوران و زیر پنجۀ تیغ
نگاه کرد دوباره به قد کشیدنشان
حسین بود کنارش، نخواست گریه کند
به دل بریدنشان و به سر بریدنشان
در آسمان دل مادری که زینب بود
هنوز مشت پری مانده از پریدنشان