نشد عالم دگر روشن به صبح نور لبخندش
محسن حنیفیپسندیدن0
بازدید9
نشد عالم دگر روشن به صبح نور لبخندش چه شد که دیدن تابوت مرگش کرد خرسندش مُقدّر کرد در کوچه زمین افتادن خود را چه نسبت خاک را با نور،او داده است پیوندش به رتبت تربت چادر نمازش سرمهی حورا عجب خاکی که خاک کربلا شد آرزومندش سزای هم کلام وحی آیا ضربهی سیلی است زبانی که فقط مدح علی بوده خوشایندش کبودی قاب شد در زیر چشم مهربانویی که ستر الله بوده شرحی از اوصاف روبندش قلاف تیغ از طفلان گرفت آغوش مادر را سرشک مجتبی کرد التماسش داد سوگندش تمام زخم های کوچه را با جان پذیرا شد خراشی بر ندارد تا علی و چهار فرزندش بخوان از پشت در ،گودال هم از حال خواهد رفت چه داغی که نبوده داغ عاشورا همانندش