نتوان گفت که این قافله وا میماند
محمدعلی بهمنیپسندیدن0
بازدید1.1K
نتوان گفت که این قافله وا میماند
خسته و خفته از این خیل جدا میماند
این رهی نیست که از خاطرهاش یاد کنی
این سفر همره تاریخ به جا میماند
دانه و دام در این راه فراوان اما
مرغ دل سیر ز هر دام رها میماند
میرسیم آخر و افسانه وا ماندن ما
همچو داغی به دل حادثهها میماند
بی صداتر ز سکوتیم، ولی گاه خروش
نعرۀ ماست که در گوش شما میماند
بروید ای دلتان نیمه که در شیوۀ ما
مرد در هر چه ستم هرچه بلا می ماند