ناگهان سجّاده را از زیر پایش میکِشند
مجتبی خرسندیپسندیدن0
بازدید1.3K
ناگهان سجّاده را از زیر پایش میکِشند مثل حیدر در میان کوچه هایش میکشند نامسلمانها به فکر سنّ وسالش نیستند پابرهنه، بیعمامه، بیعبایش میکشند بیمروّتها سوار مرکب و دنبال خویش پیرمردی را پیاده، بیعصایش میکشند با طناب و دست بسته، سیلی و آتش به در لحظه لحظه عکس مادر را برایش میکشند نای رفتن را ندارد در تنش امّا به زور درمیان کوچه زیر دست وپایش میکشند روضهها را در خیالش هی مجسم میکنند از مدینه ناگهان تا کربلایش میکشند زینت دوش نبی افتاده بیسر بر زمین وای بر من از کجاها تا کجایش میکشند ؟ شاه غیرت روی خاک افتاده و بیغیرتان نقشهی حمله به سوی خیمه هایش میکشند چون نمی برّید خنجر حنجرش را از جلو ناکسان این بار خنجر از قفایش میکشند کاروان عصمت و توحید را - نامحرمان- کربلا تا کوفه وشام بلایش میکشند اشک دختر بچهای یک شهر را برهم زده با سر باباش جان را از صدایش میکشند در قنوتش رفته در فکر تمام روضهها ناگهان سجاده را از زیر پایش میکشند مجتبی خرسندی