میکشانم سوی درگاه تو جان خسته را
سید جواد محمدی(همدان)پسندیدن0
بازدید15
میکشانم سوی درگاه تو جان خسته را می گشایم بر عطایت چشم های بسته را میزنم پر باکبوتر ها به دور گنبدت میکنم راهی به صحنت این دل بشکسته را می چکد از گوشهی چشمم دمادم اشک شوق تا که می بینم رواق و گنبد و گلدسته را در میان سیل زوار تو همچون قطره ای رنگ می بازم که گیرم رنگ یک دلبسته را حرفهایم باتو بسیار است و بغضم در گلو اشکهایم یک به یک گوید غم سربسته را یک گره از کار من نگشوده هرگز دست خلق پیش تو آورده ام من قفلهای بسته را هر قدم در این زیارت با تو نجوا می کنم حتم دارم بشنوی این نغمه آهسته را قلب خود را هدیه آوردم برایت یا رضا از کرامت کن قبول این چینی بشکسته را اهتزاز پرچمت بر روی آن گنبد طلا گوییا دست نوازش باشد این دلخسته را هیچکس غیر از تو در این شهر نشناسد مرا از سر خود وا مکن این عاشق وابسته را زائرت اینجا خریداری ندارد غیر تو کن سوا از بهرخود، این ازهمه بگسسته را