میشود آسمان غریبانه، یک شبِ تلخ نی لبک بزند؟
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
میشود آسمان غریبانه، یک شبِ تلخ نی لبک بزند؟
بعد آتشفشان به جوش آید، شعله بر بال شاپرک بزند؟
دیدهای روز رنگ شب بشود، زیرِ پای ِخزان بیفتد نور؟
دیدهای خون به جای آب روان، از دل موج ها شَتَک بزند؟
اَلاَمان از دل سیاه شب، میرساند به حد، وقاحت را
کی شده زیر بار این همه ظلم، یک نفر ماه را کتک بزند؟
فصل بیداد نیزه داران است، نور از سایهها گریزان است
نگذارید آی آدمها! عشق در قلبتان کپک بزند
این همه راه، این همه غربت، آه از این زمین بی غیرت
خار لب تشنه آمده بی تاب، بوسه بر پای پر ترک بزند
ناگهان بوی عصر یخ بندان، میدود در هوای شرجی ِشهر
میرود قدرِ صبرِ یک زن را، کنج ویرانهها محک بزند
به کدامین گناه سیلی زد، باد بر گونههای نازک گل؟
با خودش فکر کرده شاید او، کنج گلدان دم از فدک بزند
دست و پای کبود این کودک، به دل سنگتان نمک گیر است
نگذارید طشتِ زر دیگر، روی زخم دلش نمک بزند
شام یلدای کودکان یتیم، نقطۀ عطف کربلا شده است
تا نوار سیاهی از غم را، روی پیشانی فلک بزند