میسوزم و چون آتشی در احتراقم
هادی ملکپورپسندیدن0
بازدید1K
میسوزم و چون آتشی در احتراقم
آه ای اجل از چه نمیآیی سراغم؟
این دشت نیت کرده یارم را بگیرد
ای مرگ مرهم شو بر این زخم فراقم
با اشتیاق دیدن او زنده ماندم
آخر چه خواهد کرد غم با اشتیاقم
بوی جدایی میوزد در این بیابان
از رفتنت حرفی مزن چشم و چراغم
از لحظهای که پا در این صحرا نهادیم
هر لحظه من دلواپس یک اتفاقم
جان یکی را تیر و خنجر میستاند
جان یکی را تشنگی، جان مرا غم
اینجا سرت را روی نی میبینم آخر
آتش بگیرد دامن گلهای باغم
با خندهاش دشمن نمک ریزد به زخمم
تنهاییات داغی شده بر روی داغم