می رفتم و گدازه صفت می گداختم
سید رضا جعفریپسندیدن0
بازدید22
می رفتم و گدازه صفت می گداختم تا دیده ام یکایکشان را شناختم رد گشتم از صف صدقات و نگاه ها در هر ردیف قافیه ها را نباختم معمار تازیانهی کوفی خراب کرد هر خانهی امید که با اشک ساختم گرچه غریبه وار مرا خیره می شدند باور نمی کنی! همه را می شناختم دیدم که نعل تازه به هر خانه ای زدند با اسب خطبه بر سر آن قوم تاختم حتی صدای بغض جرس هم شکسته شد با ضربه ای که همهمه شان را نواختم