میدمد آتش ز شش گوشهی سیهپوش زمین،
هاشم کرونیپسندیدن0
بازدید3
میدمد آتش ز شش گوشهی سیهپوش زمین، گرگباد از هشت سو کرده است پنداری کمین، شهر در لفافهای از وحشت و طوفان اسیر، میوزد تا صبح محشر گردباد آتشین منبر از شور علی(ع) خالی است اما جای آن، بر فراز بارگاه استاده جمع مارقین هیچکس از چهره آیینهگردی را نشست، وانکرد از کعبه دل قفلهای آهنین دستمال ابرها را هیچ دستی وا نکرد، نیست بارانی به غیر از اشک و درد و شور و شین. غنچههای خسته را دست خزان پژمرده است، تا قیامت بوی غارت میوزد از باغ دین صد هزاران ناله رفت و بانگ مرغی برنخاست، نغمه بلبل کجا و ناله مرغ حزین آسمان هم رخوتآلوده است و عالم شبزده، کس ندیدهست از ازل ماتمسرایی این چنین چشم هستی تشنه نوشیدن سیمای کیست؟ کیست آن ظلمتستیز سبزپوش کل قرین؟ کیست این موسی که دریا رام انگشتان اوست، دارد از روز ازل دست خدا در آستین کیست آیا این عزیزِ دیده کنعانیان، حسن عالمگیر دارد، یوسف ثانیست این کیست این خورشیدرو، کز دیدن او میرسد از لب پیر و جوان صد مرحبا و آفرین روی خوبش آیتی از لطف بر ما کشف کرد، حلقه اهل ولا را نیست غیر از او نگین کور بادا گر نظر بر روی مهرویان کند، هر که دارد چون جمال دلربایش نازنین تا ببیند قامت او را سراپا چشم شد، نرگس بالا بلند آن شاهد بالانشین کیست این خورشید کز بام ثریا تا ثری، پارس تا روم و حجاز و بصره و بغداد و چین هفت دریا، هفت گنبد، هفت شهر عاشقی، تشنه یک جلوهی اویند صدها سرزمین کیست او جز یوسف زهرا (س) عزیز اهل بیت وارث ختم رسل، پور امیرالمؤمنین منتظر، مهدی، ولی عصر، حجت، نور حق منتقم، قائم (عج)، ولیالله اعظم بر زمین میرسد با پرچم انا فتحنا عاقبت میرسد با ذوالجناح از جادههای واپسین میرسد تا کوچهها را عنبر افشانی کند مرهمی باشد به دلهای سیهپوش غمین میرسد تا زینب از محمل نیفتد بر زمین تا بگیرد انتقام از آن لَعین بن لَعین تا بگوید از سرِ بُبریده بر بالای نی از تن صدچاک نورِ چشمِ خیرالمرسلین از گلوی خونچکان اصغر خونین بدن از بلند قامت اکبر، از آن شهالامین تا نچیند از سر خشم و عداوت بعد از این یک به یک گلهای عاشق را زمانه خوشهچین تا نباشد بعد از این قرآن فراز نیزهها تا نماند بر زمین آیات نور و شمس و تین میرسد تا یک نفس زینب (س) بیاساید ز درد میر باشد کاروان را در نخستین اربعین منتقم میآید و خورشید بران میشود از فروغ روی آن خورشید، آن حقالیقین چون صدای عشق در رگهای هستی میوزد این صدای آسمانی، این تلاطم، این طنین آید از مسجد سوی میخانه یک شب پیر ما چیست یاران طریقت راز این سرّ ثمین؟ جز که باید در ره او عقل را قربان کنیم عشق باید در طریق او شود با دل عجین میرسد روزی غبار جادههای او شوم آن امام رحمت، آن مولای عدل و داد و دین «هاشم» از صبح ازل تا آخر شام ابد دل به آن خورشید بسته است، آن نور آفرین