میآید کاروان از شام، مثل قد کمانیها
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1.3K
میآید کاروان از شام، مثل قد کمانیها
نشان آورده دنبال خودش از بینشانیها
کجایی مادر مهتاب؟! امِ بی بنینی که ـ
به روی سینهات مانده است رد آسمانیها
کجایی مونسِ شبهای بی زهرای مولایم؟!
که خواهی ماند از این لحظه با بیهمزبانیها
که سر وا میکند هر چار زخمِ گوشۀ قلبت
میان کوچههای شهر، بینِ نوحهخوانیها
بگو از چار مرغِ بال در بالی که پر دادی
به سوی اوجهای سرزمین جاودانیها
امان از دستهای بر زمین افتادۀ بیجان!
امان از هر امان نامه! امان از بیامانیها!
تمام ماجرا را شعر خواهد کرد لبهایت
که با تو میرسد این قصه بر گوش جهانیها
زمین تا موسمِ گلهای نی آواره خواهد شد
بیابان در بیابان، سر به سر، با سرگرانیها
به روی سینه میکوبد صدای «یا حسینات» را
زمان پای زمینیها؛ زمین در بیزمانیها
که تا دنیا به پا باشد بسان شعله میسوزد
دل پروانهات از قصۀ آتش به جانیها