موّاج می شویم و به دریا نمی رسیم
یوسف رحیمیپسندیدن0
بازدید86
موّاج میشویم و به دریا نمیرسیم پرواز میشویم و به بالا نمیرسیم این بالها شبیه وبالند، ابترند وقتی به سیر عالم معنا نمی رسیم این چشمهای خیس و تهی دست شاهدند بی تو به جلوه زار تماشا نمی رسیم تا بی کرانههای حضور خدائیات پر میکشیم روز و شب اما نمیرسیم باشد اگر تمام جهان زیر پایمان حتی به خاک پای تو آقا نمیرسیم این حرفها نشانهی تقصیر فهم ماست حیران شدن میان صفات تو سهم ماست دنیا تو را چگونه بفهمد؟ چه باوری! از مرز عقلهای زمینی فراتری ای بی کرانه! لا یتناهی است وصف تو آئینهی صفات الهی است وصف تو مبهوت جلوههای جلالت کمیتها کی میرسد به درک کمال تو بیتها ای باشکوه از تو سرودن سعادت است این شعرها بهانهی عرض ارادت است هفت آسمان به درک حضورت نمیرسد خورشید تا کرانهی نورت نمیرسد محراب را که عرصهی معراج میکنی جبریل هم به گرد عبورت نمیرسد چشم مدينه مات سلوک دمادمت بوي بهشت مي وزد از خاک مقدمت محو خودت تمام سماوات میکنی از بسکه عاشقانه مناجات میکنی آقا کلیم طور تمنا شدیم و بعد دلتنگ چشمهای مسیحا شدیم و بعد مثل نسيم در به در کوچهها شديم با چهرهی محمدی ات آشنا شدیم ای مظهر فضائل پیغمبر خدا آئینهی شمایل پیغمبر خدا شايستهی سلام و تحيّات احمدي احيا کنندهی کلمات محمدي نور علی و فاطمه در تار و پود توست شور حسین و حلم حسن در وجود توست قرآن همیشه آینهی تو انیس توست تفسیر بی کران معانی حدیث توست قلبش هزار چشمهی نور و معارف است هر کس به آيه اي ز مقام تو عارف است روشن ترین ادلّهی علمی است سیرهات وقتی که حجّتند به عالم عشیرهات هر کس که تا حضور تو راهی نمیشود علمش به جز زیان و تباهی نمیشود هر قطره که به محضر دریا نمیرسد سر چشمهی علوم الهی نمیشود بی بهره است از تو و انفاس قدسیات اندیشه ای که لا یتناهی نمیشود جابر شدن زراره شدن با نگاه توست آقای من اگر تو نخواهی نمیشود کون و مکان اداره شود با ارادهات عالم دخیل بسته به نعلین سادهات فردوس دل اسیر خیال تو میشود آئینه محو حسن جمال تو میشود دریاب با نگاه رحیمت دل مرا وقتی که بی قرار وصال تو میشود یک شب به آسمان قنوتت ببر مرا تا بی کرانی ملکوتت ببر مرا سائل کنار ساحل لطفت چگونه است دستان با سخاوت دریا نمونه است من را که مبتلای خودت میکنی بس است اصلاً مرا گدای خودت میکنی بس است قلب مرا ز بند تعلق رها و بعد دلبستهی خدای خودت میکنی بس است در خلوت نماز شبت مثل فاطمه شایستهی دعای خودت میکنی بس است شبهای جمعه سمت مدینه که میبری دلتنگ کربلای خودت میکنی بس است امشب برای ما دو سه خط از سفر بگو از کاروان خسته و چشمان تر بگو روزی که بادهای مخالف امان نداد هفت آسمان به قافلهای سایهبان نداد خورشید بود و سایهی شوم غبارها خورشید بود همسفر نیزه دارها دیدی به روی نیزه سر آفتاب را دیدی گلوی پرپر طفل رباب را دیدی عمود با سر سقا چه کرده بود تیر سه شعبه با دل مولا چه کرده بود در موج خيز شیون و ناله دویدهای تا شام پا به پای سه ساله دویدهای گلزخمهاي سلسله يادت نميرود هرگز غروب قافله يادت نميرود هم ناله با صحیفهی ماتم گریستی یک عمر پا به پای محرم گریستی منبع:موسسه ادبیات آیینی بیپلاک