من چه سان باز کنم دفتر دانایی را
سید هاشم وفاییپسندیدن0
بازدید1
من چه سان باز کنم دفتر دانایی را که ندادند به من سرمهی بینایی را شب میلاد تو جبریل امین گفت زِ شوق کی فراموش کنم این شب رؤیایی را آسمان مشتری نور تجلای تو شد دید چون در رخ تو جلوهی زهرایی را حوریان موسم میلاد تو پیدا کردند از غبار قدمت سرمهی بینایی را عرشیان نام تو را زینت و زینب خواندند چون گشودند زِ هم مصحف یکتایی را تو همان عطر دل انگیز بهاری که خدا با تو بخشید صفا گنبد مینایی را روز میلاد تو از عرش به رضوان گفتند که تماشا کند آن روز تماشایی را محفل عشق بُوَد خانه ی زهرا و خدا داده زینت زِ تو این بزم پذیرایی را غنچهی روی تو خندید چو بر روی حسین دید با شوق علی جلوهی زیبایی را دامن فاطمه دانشگه ایمان تو شد دوست داده به تو این رتبهی والایی را جلوه ات قامت صبری است که خیّاط ازل دوخته بر قَدِّ تو رخت شکیبایی را این عجب نیست اگر باد صبا یافته است از نسیم نفست معجز عیسایی را فصل گل ای گل زهرا ز «وفایی» بپذیر همهی هستی او این دل شیدایی را