من ز طفلی غم و اندوه مکرر دیدم
محمود اسدیپسندیدن0
بازدید0
من ز طفلی غم و اندوه مکرر دیدم کربلا بود که لرزیدن دختر دیدم سخت تر زآنچه حسن دیده در آن کوچهی تنگ من در این دشت بلا چند برابر دیدم همره عمه به بالای بلندی رفتم در کف شمر دنی کاکل و خنجر دیدم موقع سوختن خیمه صدا زد عمه زنده شد در نظرم آنچه پس در دیدم یارب ای کاش نیاید به سر هیچ کسی صحنههایی که به این چشم زخون تر دیدم عده ای در پی ششماهه به پشت خیمه نیزه ها را به زمین در پی یک سر دیدم