من دیده جز به سوی برادر نداشتم
محمدجواد غفورزاده (شفق)پسندیدن0
بازدید1K
من دیده جز به سوی برادر نداشتم
آیینه جز حسین برابر نداشتم
وقتی صدای غربت «یاسین» بلند شد
در خاطرم به جز غمِ «کوثر» نداشتم
در خلوت خیال خودم اشک ریختم
اما به هیچ رو مژهای تر نداشتم
این قدر بیوفایی و این قدر بیکسی
در نیم روز واقعه باور نداشتم
دریای بیکران شهادت که موج زد
من در صدف به غیر دو گوهر نداشتم
غیر از دو نازنین، دو جگرگوشۀ عزیز
دیگر به باغ نسترنِ تر نداشتم
تا جامۀ شهادتشان را به تن کنند
چشم از جمالِ روشنشان بر نداشتم
***
ای باغبان عاطفه! از من قبول کن
غیر از دو ارغوان معطر نداشتم
سهم من از تمامِ چمن شد همین دو گل
شرمندهام که هدیۀ دیگر نداشتم
تا در رکاب عشق نگفتند ترکِ سر
از زانوی مشاهده سر بر نداشتم
من با سکوت و مرثیه ناسرودهام
جز صبر سایبانی بر سر نداشتم
در سایهسازِ خیمه نشستم پس از وداع
تابِ نگاههای برادر نداشتم
پرواز تا حضور برادر محال بود
میسوختم ز هجر ولی پَر نداشتم
چشم و دلم به باغ گل امروز روشن است
شکر خدا، دو لاله پرپر هم از من است