من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو
علی انسانیپسندیدن0
بازدید46
من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو سر تا به پا درد و غمم ، درد من و درمان تو تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم آخر به این در آمدم ، باشم کنار خوان تو من از همه در راندهام ، من راندهی واماندهام یا خوانده یا ناخوانده ام ، اکنون منم مهمان تو پای من از ره خسته شد ، بال و پرم بشکسته شد هر در به رویم بسته شد ، جز درگه احسان تو گفتم منم در می زنم ، گفتی به تو سر می زنم من هم مکرر می زنم ، کو عهد و کو پیمان تو ؟ سوی تو رو آورده ام ، ای خم سبو آورده ام من آبرو آورده ام ، کو لطف بی پایان تو ؟ حال من گوشه نشین ، با گوشه ی چشمی ببین جز سایه ی پرمهرتان ، جایی ندارم جان تو من خدمتی ننموده ام ، دانم بسی آلوده ام اما به عمری بوده ام ، چون خار در بستان تو