ملیکه ای ملکوتی سریر می آید
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید500+
ملیکه ای ملکوتی سریر می آید الهه ای به نقابی حریر می آید ز عرش بس که فرشته ز فرش می بارد صدای هلهله از چرخ پیر می آید پیالهها همه لبریز و تاک ها سیراب چه کوثری است که این سان کثیر می آید تمام آینهها را شکسته انوارش شگفت آینه داری منیر می آید چنان شکوه نزولش گرفته عالم را که آفتاب غباری حقیر می آید زمین به شوق قدومش به خویش می بالد و هرچه هست به چشمش فقیر می آید شب است و کعبه چه ناباورانه می بیند که ابر مهر به این گرم سیر می آید هزار آبشار از بهشت می ریزد هزار چشمه به چشمم کویر می آید به سوی خانهی خورشید دست هاست بلند که مادرانه کسی دستگیر می آید رسید کعبه برای طواف قبلهی خود به گرد خانه ی او سر به زیر می آید گشود شهپر خود را و گفت جبرائیل چقدر زیر قدومت حصیر می آید ز فرط شوق پیمبر به خود نمی گنجد ز عطر هر نفسش یا مجیر می آید گرفت تنگ در آغوش و دید از قلبش صدای زمزمه ای دلپذیر می آید تپش تپش ز دلش یا علی علی جاریست نفس نفس ز لبش یا امیر می آید رسید تا که بدانند آسمانی ها برای شیر خدا هم نظیر می آید بگو به دشمن مولا که دشمن زهراست هنوز از دهنت بوی شیر می آید قسم به مادر دریا، قسم به مادر آب که شور موج به هر آبگیر می آید طلوع می کند از پشت ابرها خورشید ز شام غیبت خود گرچه دیر می آید برای آن که ببینیم قبر مادر را ز راه مرهم زخم غدیر می آید