مشک برداشت که سیراب کند دریا را
سید حمیدرضا برقعیپسندیدن1
بازدید1.2K
مشک برداشت که سیراب کند دریا را رفت تا تشنگی¬اش آب کند دریا را آب روشن شد و عکس قمر افتاد در آب ماه می¬خواست که مهتاب کند دریا را تشنه می¬خواست ببیند لب او را دریا پس ننوشید که سیراب کند دریا را کوفه شد علقمه، شقّ القمری دیگر دید ماه افتاد که محراب کند دریا را تا خجالت بکشد سرخ شود چهرۀ آب زخم می¬خورد که خوناب کند دریا را ناگهان موج برآمد که رسید اقیانوس تا در آغوش خودش خواب کند دریا را آب مهریۀ گل بود و الّا خورشید در توان داشت که مرداب کند دریا را کاش روی دل خشکیدۀ ما آن ساقی عکسی از چشم خودش قاب کند؛ دریا را روی دست تو ندیده¬ست کسی دریادل چون خدا خواست که نایاب کند دریا را