مستی از جام تو سرمنزل هوشیاری ماست
قاسم نعمتیپسندیدن0
بازدید300+
مستی از جام تو سرمنزل هوشیاری ماست بیدل از عشق شدن شیوهی دلداری ماست مبتلای تبِ عشقیم و تجلی داریم درد بیچاری این لذت بیماری ماست بیدلی اول راه است خدا را عشق است دل ز ما دلبری از یار ز همکاری ماست هو کشان قد علم اندر صفِ رندان کردیم چوبة دار فقط مسند سرداریِ ماست هرکجا جلوهی یاراست همانجا عرش است نمک خانه اش اسباب گرفتاری ماست دل ما میکده و صاحبِ میخانه حسین می حسین باده حسین ساغروپیمانه حسین هنرِ عشق به تصویر کشیده آهی دلِ مارا به حریم تو نموده راهی نوکر خانة تو عارفِ بالله شود علی اکبربشود «جُونِ» سیاهی گاهی نوکرت پیر که شد دلبری اش بیشتراست ماجرایی شده این قصة خاطرخواهی زلف خود پهن نمودی و شکارم کردی به هدایت برسد صید تو از گمراهی خاطرم نیست چه شد دل به تو دادم آقا بی سر و پا چو منی در ره تو شد راهی دردودل کردنِ با تو چقَدَر می چسبد چون کریمی و زاحوال گدا آگاهی خون من نذر نگاهت لک لبیک حسین شاهِ عاشق کُشی و حضرت ثارالهی چه کسی فکر غلام است به غیر از ارباب پسرِ فاطمه این سائل خودرا دریاب اثر بارش باران به چمن میماند عشق بازی که سر افتاد ،سخن میماند از گل تربت تو بوی حرم میآید عطر سجاده سحرگاه به تن میماند خواب دیدم سحری پای ضریحت هستم چه کنم حسرت آن بر دل من میماند چه جوانها که به پای غم تو پیر شدند بشود دوستی آن دم که کهن میماند با گنهکاری من دیدن تو ممکن نیست بر ترانی دلم پاسخ لن میماند بوی سیب از همهی کرببلا می آید اشک مادر اثرش روی بدن میماند هر چه مردست اگر پای تو بی سر بشود پرچم عشق تو بر شانهی زن میماند صدهزاران چواویس ،خاک ره زینب نیست عاشق از یار جدا شهر قرن میماند؟؟ (به عشق مدافعان حرم: گر بنا شد که وصیت بنمایند عشاق چه بدنهاست که بیغسل وکفن می ماند یاد پیراهن تو بال و پرم درد گرفت بوریا گفتم و دیدم جگرم درد گرفت گریه دار است عجب نام اباعبدالله جان فدای عطش کام اباعبدالله هرکجا پر بکشم سوی حرم می آیم چون کبوتر شده ام رام اباعبدالله هرکسی صاحب اشک است نظر کردهی اوست چشم ما شد ز ازل جام اباعبدالله خوش به حال شهدائی که رسیدند آخر با شهادت به سرانجام اباعبدالله غیر ارباب به هر بی سر و پا رو نزنیم ما که جلدیم سر بام اباعبدالله کعبهام کرببلا ، پیرهن مشکی من میشود حولهی احرام اباعبدالله نیزه داری به نوک نیزهی خود ساکت کرد زیر لب نالهی آرام اباعبدالله مادرش گوشهی گودال تماشا میکرد غرق خون شد به خدا کام اباعبدالله