مدینه! بیتو شب من سحر نمیگردد
محمدجواد غفورزاده (شفق)پسندیدن0
بازدید77
مدینه! بیتو شب من سحر نمیگردد شب فراق، از این تیرهتر نمیگردد مدینه! شب همه شب با ستارههای صبور بگو که شام غریبان سحر نمیگردد مدینه! از همهی نخلهای تشنه بپرس مگر کسی که سفر رفت برنمیگردد؟ مدینه! سکه به نامم زدند و نیست شبی که دست و دامنم از اشک، تر نمیگردد مدینه! سینهی من تنگ شد در این غربت چرا مدار فلک تندتر نمیگردد؟ مدینه! گوشهی غربت چه عالمی دارد کسی ز راز دلم باخبر نمیگردد مدینه! در عَجَبم من، که خوشهی انگور چرا ز آه دلم شعلهور نمیگردد؟ مدینه! چشم مرا انتظار کرد سپید چه شد که یوسف من جلوهگر نمیگردد مدینه حاصل عمرم اگر نمیآید حدیث عمر، چرا مختصر نمیگردد؟ مدینه! بیگلِ روی «جواد»، دست و دلم رضا به بستن بار سفر نمیگردد مدینه! کاش برادر امیدواری داشت که خواهر از پی او دربهدر نمیگردد مدینه! کاش به این آرزو دلم خوش بود: که بعدِ من پسرم خونجگر نمیگردد مدینه! مردم نوغان گریستند ولی کسی چو مادر من نوحهگر نمیگردد مدینه! پشت سر من گلاب اشک بریز مسافر تو به این شهر برنمیگردد