مانند یک کوه طلا و کاسه مس
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید4
مانند یک کوه طلا و کاسه مس کی میرسد به درک تو این عقل ناقص؟! جایی که حتی نطق جبراییل بسته ست کِی جای لفاظی این گردن شکسته ست؟! در عالم امکان نداری مثل و مانند پامنبری صحبتت پیغمبرانند بگذار رو به چادرت قبله بسازم سرریزِ خاک انداز تو مهر نمازم صد سال نوری قبل خلقت قبل ایجاد اهل سما را فضهی تو درس میداد بر سجده افتادند مخلوقات ناگاه بین نمازت تا که گفتی قل هوالله تفسیر طولانی الله الصمد تو جمع نبوت با ولایت میشود تو وقتی علی در محضرت دستش به سینه ست معلوم شد که کعبه اصلی مدینه ست تا جلوه کردی در نماز ما مکرر گفتیم بعدش سی و چهار الله اکبر ما قوم حاجتمند ها تو باب حاجات قرباننامت نسل نسل کل سادات جبریل بین خانه ات حس جنان داشت وقتی تنور خانهی تو بوی نان داشت گرچه کسی اصلا نیامد به عیادت اما دعاشان میکنی نوبت به نوبت احمد مگر بوسه نزد بر دستهایت؟! میگفت روزانه به تو بابا فدایت! دست کریمت به گمانم بی نمک بود امروز خانم یک غریبه در فدک بود با آنکه عالم بود تحت اختیارت افتاد دست دزدها باغ انارت آن روز که با پا به در جلاد میزد تو گریه میکردی سر تو داد میزد پروانه ی افتاده زیر پای صیاد! زهرا کجا آتش کجا.. ای داد بی داد!