لبتشنهای که آب، جز از چشمِ تر نداشت
فدایی مازندرانیپسندیدن0
بازدید1K
لبتشنهای که آب، جز از چشمِ تر نداشت
آه از دمی! که چاره به جز تَرک سر نداشت
دستش ز پا فتادنِ یاران ز کار مانْد
نورش ز دیده رفت که یعنی، پسر نداشت
بگْشود خون ز چشم و کمر بست بهر جنگ
با آن که از فراق برادر، کمر نداشت
غیر از ستم به جانب او، کس نظر نکرد
جز تیر، یک پرنده به سویش، گذر نداشت
بیآب و رنگ بود، گل باغ مصطفی
نخل ریاض حیدر و زهرا، ثمر نداشت
هر لحظه میکشید ز دل، آه سوزناک
با این که آه هم ز عطش، در جگر نداشت
دشمن به پیش روی و غم بیکسان ز پس
آن بیکس غریب، دریغا! پدر نداشت
کردند قصد کشتن او، سی هزار تن
یک تن از آن میانه به حالش، نظر نداشت
مانند آن کسی که ز جان برکَند امید
پروا ز تیغ و نیزه و پیکان و پر نداشت
بنْمود پیش تیر بلا، سینه را سپر
زیرا که غیر سینۀ سوزان، سپر نداشت
از بیکسی به هر طرفی داشتی نگاه
«واحسرتا»! که حیدر صفدر، خبر نداشت
دیدی هر آن که بیکسی آن بزرگوار
گفتی: دریغ! کو علی و تیغ ذوالفقار؟
برای آشنایی بیشتر با این شاعر به مدخل فدایی مازندرانی در دانشنامه تخصصی امام حسین علیهالسلام مراجعه کنید.