كوفه امشب چه ساكت و سرد است
حسن لطفیپسندیدن0
بازدید50
كوفه امشب چه ساكت و سرد است كوفه امشب چقدر پُر درد است كوفه امشب نمی رود در خواب كوفه گرچه عجيب نامرد است چشمهایِ يتيم ها پُر خون سرِ راهِ امير شبگرد است كاسهها خالی است از شير و چهره از فرطِ گريهها زرد است آه مادر، غريبه امشب نيست نانِ ما را پدر نياورد است نذر دارم كه خونجگر نشوم من يتيمم يتيم تر نشوم پيرمردی كه میرسید اين جا مو سپيدی كه در دلِ شب ها رویِ دوشش هميشه زخمی بود ردّی از بارِ كيسهی خُرما در كنار تنور نان میپخت خندهاش میربود غم ها را جایِ بازیِ ما به دامنِ او پهلوان بود بود مَركبِ ما آه مادر بگو كجا رفته؟ آه بابا دلم گرفته بيا چهرهاش بينِ خانه ديدن داشت حرف هایِ دلش شنيدن داشت گفت زخمی به زخم ها نزنید یا نمک رویِ زخم ما نزنید گفت با ما كه طعنهها نزنيد دستِ رد بر من و خدا نزنيد گريه میكرد و زيرِ لب مي گفت كه نمک رویِ زخمِ ما نزنيد روزگاری يتيم اگر ديديد خنده بر اشک بی صدا نزنيد پيشِ چشمانِ دختری كوچک سنگ ها را به نيزهها نزنيد سرِ زنجير را به هر طرف نكشيد عمهاش را به ناسزا نزنيد