قدمت روی چشم بی بی جان
سید پوریا هاشمیپسندیدن0
بازدید1.5K
قدمت روی چشم بی بی جان
چه صفایی به خاک ما دادی
به گدایان وادی سلمان
با حضور خودت بها دادی
چند روز است در تکاپوییم
تا که از جانبت خبر برسد
لحظهها را شمردهایم همه
تا زمان وصال سر برسد
سر ما خاک راه ناقۀ تو
میشود میهمان ما بشوی
یک شبی را ز لطف، مهمانِ
سفرۀ آب و نان ما بشوی
گرچه ما بی بضاعتیم ولی
سینه چاکان حیدریم همه
از گدایان و از کنیزانیم
مست موسی بن جعفریم همه
هرکسی مشک با خود آورده
تا که سیراب آبتان بکند
لال گردد اگر کسی اینجا
غیر بی بی خطابتان بکند
گرچه دور تو ازدحام شده
چه جوان و چه پیر آمدهاند
چشمها لحظهای نخورد به تو
مردها سر به زیر آمدهاند
خبری نیست از دف و از ساز
حال این شهر حال جنگ که نیست
پشت بامی اگر شلوغ شده
خبری از هجوم سنگ که نیست
بهترین جای شهر منزل توست
دور تا دور خانه ساداتاند
نه به ویرانه میبرند تو را
و نه همسایههات الواتاند
تو به شهر غریبه آمدی و
گل نثار تو شد ولی زینب...
غیرت مردهای این وادی
پاسدار تو شد ولی زینب...
صورتش را به دست میپوشاند
تا از این داغ با خبر نشوند
این حرامی که آمدهاند اینجا
خیره هستند، خیرهتر نشوند