قافله رفته بود و من بیهوش
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید1.1K
قافله رفته بود و من بیهوش روی شنزارهای تفتیده ماه با هر ستارهای میگفت: بیصدا باش! تازه خوابیده قافله رفته بود و در خوابم عطر شهر مدینه پیچیده خواب دیدم پدر ز باغ فدک سیب سرخی برای من چیده قافله رفته بود ومن بیجان پشت یک بوته خارِ خشکیده بر وجودم سیاهی صحرا بذر ترس و هراس پاشیده قافله رفته بود و من تنها مضطرب، ناتوان ز فریادی ماه گفت: ای رقیه! چیزی نیست خواب بودی ز ناقه افتادی قافله رفته بود و دلتنگی قلب من را دوباره رنجانده باد در گوش ماه دیدم گفت: طفلکی باز هم که جامانده! قافله رفته بود و تاولها مانعی در دویدنم بودند خستگی، تشنگی، تب بالا سد راه رسیدنم بودند قافله رفته بود و میدیدم میرسد یک غریبه از آن دور دیدمش، سایهای هلالی شکل، چهرهاش محو هالهای از نور از نفسهای تند و بیوقفه وحشت و اضطراب حاکی بود دیدم او را زنی که تنها بود چادرش مثل عمه خاکی بود بغض راه گلوی من را بست گفتمش من یتیم و تنهایم بغض زن زودتر شکست وگفت: دخترم، مادر تو زهرایم